به سوى شهر غربت
راوى: سجستانى
روز عجيبى بود. فرستاده مأمون ـ خليفه عباسى ـ آمده بود تا امام را از مدينه به سوى خراسان روانه كند. چهره و حركات امام، همه و همه، نشانههاى جدايى بودند. وقتى خواست با تربت پيامبر(ص) وداع كند، چند بار تا كنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدايى را نداشت.
طاقت نياوردم. جلو رفتم و سلام كردم. به خاطر مسافرت و اين كه قرار بود امام به جاى مأمون در آينده خليفه شود، به ايشان تبريك گفتم، اما با ديدن اشك امام، دلم گرفت. سكوت تلخى روى لبهايم نشست. امام فرمودند:
«خوب مرا نگاه كن!... حركتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى! ... بدن من در كنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».
در چند روز آخر از زندگى رسول اكرم (ص) آن بزرگوار در مسجد پس از انجام نماز صبح فرمود:
«اى مردم! آتش فتنهها شعله ور گرديده و فتنهها همچون پارههاى امواج تاريک شب روى آورده است. من در روز رستاخيز پيشاپيش شما هستم و شما در حوض کوثر بر من در می آئيد. آگاه باشيد که من درباره ثقلين از شما می پرسم، پس بنگريد چگونه پس از من درباره آن دو رفتار میکنيد، زيرا که خدای لطيف و خبير مرا آگاه ساخته که آن دو از هم جدا نمی شوند تا مرا ديدار کنند. آگاه باشيد که من آن دو را در ميان شما به جای نهادم ( کتاب خدا و اهل بيتم ). بر ايشان پيشی نگيريد که از هم پاشيده و پراکنده خواهيد شد و درباره آنان کوتاهی نکنيد که به هلاکت میرسيد».
آنگاه پيامبر (ص) با زحمت به سوی خانه اش به راه افتاد. مردم با چشمانی اشک آلود آخرين فرستاده الهی را بدرقه می کردند. در آخرين روزها پيامبر به علی (ع) وصيت نمود که او را غسل و کفن کند و بر او نماز بگزارد. علی (ع) که جانش با جان پيامبر آميخته بود، پاسخ داد: «ای رسول خدا، میترسم طاقت اين کار را نداشته باشم».
پيامبر (ص) علی (ع) را به خود نزديک کرد. آنگاه انگشترش را به او داد تا در دستش کند. سپس شمشير، زره و ساير وسايل جنگی خود را خواست و همه آنها را به علی سپرد.
فردای آن روز بيماری پيامبر (ص) شدت يافت اما او در همين حال نيز اطرافيان خود را درباره حقوق مردم و توجه به مردم سفارش می کرد. سپس به حاضران فرمود: «برادر و دوستم را بخواهيد به اينجا بيايد».
ام سلمه، همسر پيامبر گفت: «علی را بگوييد بيايد. زيرا منظور پيامبر جز او کس ديگری نيست».
هنگامی که علی (ع) آمد، پيامبر به او اشاره کرد که نزديک شود. آنگاه علی (ع) را در آغوش گرفت و مدتی طولانی با او راز گفت تا آنکه از حال رفت و بيهوش شد. با مشاهده اين وضع، نوادههای پيامبر (ص) حسن و حسين (ع) به شدت گريستند و خود را روی بدن رسول خدا افکندند. علی (ع) خواست آن دو را از پيامبر (ص) جدا کند. پيامبر (ص) به هوش آمد و فرمود: «علی جان آن دو را واگذار تا ببويم و آنها نيز مرا ببويند، آن دو از من بهره گيرند و من از آنها بهره گيرم».
سرانجام پيامبر (ص) هنگامی که سرش بر دامان علی (ع) بود، جان به جان آفرين تسليم کرد.
بعد از وقايع شام و جنايات شاميان بر آل رسول الله صلي الله عليه و آله و جسارت يزيد به خانواده امام حسين عليه السلام و سر بريده آن جناب، با سخنان زينب سلام الله عليها و حضرت زين العابدين عليه السلام يزيد عليه العنه آنچه از اين خاندان مطهر به غارت رفته بود بدان ها باز گردانيد و گفت: و اما چيز هايي كه از شما به غارت رفته ،چند برابر آنها را به شما خواهم داد.
كه امام سجاد عليه السلام فرمودند: ما اموال تو را نمي خواهيم ،اموال تو براي خودت باشد تو تنها وسايل غارت شده خودمان را به ما برگردان زيرا در بين آنها دوك و گردنبند و روسري و پيراهن جده ام فاطمه زهرا دختر محمد مي باشد.
يزيد دستور داد همه آن وسايل را برگردانيدند و دويست دينار به آنها اضافه كرد كه امام سجاد (ع) در آن دويست دينار تصرف نكرد و همه آنها را بين مستمندان و بيچارگان تقسيم نمود.
سپس يزيد دستور داد كه اسيران آل رسول را به وطن اصليشان يعني مدينه منوره باز گردانند.
و اما ماجراي سر بريده امام حسين (ع) ،پس روايت شده است كه آن را به كربلا آوردند و به بدن شريف ملحق نمودند.
قال الراوي: ولما رجع النساء الحسين (ع) و عياله من الشام و بلغوا الي العراق ، قالوا لالدليل : مرّ بنا علي طريق الكربلا.
راوي مي گويد: زماني كه خاندان اباعبدالله (ع) از سفر اسارت شام به سوي عراق رهسپار گرديدند، وقتي به عراق رسيدند از راهنماي قافله خواستند كه قافله را از راه كربلا عبور دهد.
فوصلوا الي موضع المصرع ، فوجدوا جابر بن عبدالله الانصاري رحمه الله و جماعة من بني هاشم و رجالا من آل الرسول (ص) قد وردوا لزيارة قبر الحسين (ع) ،فوافوا في وقت واحد ، و تلاقوا بالبكاء و لحزن و اللطم، و اقاموا الماتم المقرحة للاكباد ، اجتمعت اليهم نساء ذالك السواد، و اقاموا علي ذالك اياما.
هنگامي كه به قتلگاه رسيدند ،با جابر بن عبدالله انصاري - كه با جمعي از طائفه بني هاشم و مرداني از خاندان رسول خدا براي زيارت قبر سيدالشهداء به كربلا آمده بودند- برخورد نمودند. در آنجا با هم جمع شدند و با گريه و اندوه و سينه زني ، مجلس سوگواري دلخراشي به پا كردند و بر صورت هاي خود سيلي زدند كه زنان روستاهاي مجاور هم به آنان ملحق گرديده ، و چند روزي بدين سان بر خاندان اباعبد الله عليه السلام گذشت.۱
و چه گذشت آن ساعات بر زينب كبري سلام الله عليها كه در آن سرزمين بوي حسين و عباس را استشمام نمود و چهره و قد رشيد علي اكبر جلوي چشم او جلوه مي نمود؛ يكي از بزرگان در اينجا اينگونه وصف مي كرد كه همانطور كه در روز عاشورا و در آن ساعتي كه بين اجساد پاره پاره شهداء زينب كبري به دنبال گل گمشده خود مي گشت و وقتي به او رسيد او را نشناخت و خطاب نمود كه آيا اين بدن بي سر بدن برادر من است؟؛ اكنون و بعد از گذشت چهل روز، در روز اربعين، بعد از مصائب كربلا و شام و تاثير آن بر جسم مبارك عمه سادات امروز اگر حسين عليه السلام خواهر غمديده خود را مي ديد او را نمي شناخت؛الا لعنة الله علي قوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.
۱-لهوف؛سيد ابن طاووس.
بیش از چهل سال بود که منطقه شام را خاندان ابوسفیان اداره میکردند. یکی از شاخصههای اعتقادی معاویه و سایر امویان، ضدیت با دودمان پیامبر به ویژه امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود و جوّ تبلیغاتی علیه امام علی در آن منطقه چنان سنگین بود که مردم، او و شیعیانش را کافر میدانستند. بر اساس همین تبلیغات، در جنگ صفین حدود صد هزار نفر از این منطقه در مقابل امام علی صف کشیده بودند.
اکنون در زمان حاکمیت یزید، این شهر آماده ورود کاروانی از اسرا شده بود که در آن فرزندان علی علیه السلام حضور داشتند.
سهل بن سعد ساعدی ورود کاروان اسرا به دمشق را چنین توصیف کرده است:
«به سوی بنت الهدی حرکت میکردم تا به دمشق رسیدم. شهر را دیدم با رودخانههای پر آب و درختان انبوه که بر در و دیوار آن پردههای زیبا آویخته شده بود و مردم شادی میکردند و زنانی را دیدم که دف و طبل میزدند! با خود گفتم شامیان عیدی ندارند که ما ندانیم.
گروهی را دیدم که با یکدیگر سخن میگفتند. به آنان گفتم:« مردم شام عیدی دارند که ما از آن بیخبریم؟»
گفتند:« ای پیرمرد، گویا تو بیابانگردی!»
گفتم:« من سهل بن سعدم که محمد صلی الله علیه و آله را دیدهام.»
گفتند:« ای سهل! تعجب نمیکنی که چرا آسمان خون نمیبارد؟ و زمین ساکنان خود را فرو نمیبرد؟!»
گفتم:« مگر چه شده؟»
گفتند:« این سر حسین فرزند محمد است که از عراق به ارمغان آوردهاند!»
گفتم:« وا عجبا !! سر حسین علیه السلام را آوردهاند و مردم شادی میکنند؟ آنان را از کدام دروازه وارد میکنند؟»
اشاره به دروازهای کردند که آن را «باب ساعات» میگفتند. در همان هنگام دیدم پرچمهایی یکی پس از دیگری نمایان شدند.
ابتدا سری نورانی و زیبا را بر سر نیزهای دیدم... بر امام زین العابدین و خاندان او سلام کردم و خود را معرفی نمودم. گفتند:« اگر میتوانی چیزی به آن نیزهدار که سر امام را میبرد بده تا جلوتر برود و اینجا نایستد که ما از تماشاچیان در زحمتیم!»
رفتم و یکصد درهم به آن نیزه دار دادم که شتاب کند و از بانوان دور شود.»
پس از اینکه کاروان اسیران وارد شام شدند، آنها را روانه مسجد جامع شهر کردند تا اجازه ورود به مجلس یزید صادر شود. در این خلال اتفاقات متعددی افتاده است که آنچه مربوط به حضرت زین العابدین علیه السلام است، برخورد یک پیرمرد شامی با ایشان است.
جاتون خالی روز مباهله مدینه بودم تو مسجد مباهله برای
همه تون دعا کردم
24 ذی الحجه مصادف با روز
'مباهله' است، روزی كه آیه ای به این نام در سوره 'آل عمران' نازل شد كه در حقیقت
یكی از مهمترین ادله قرآنی بر حقانیت اسلام و فضیلت و برتری اهل بیت(ع) به شمار می
رود.
چندروزی است نایب الزیاره شما دوستان درمکه مکرمه
هستم جای همه تون خالی دعا میکنم خدا نصیبتون کنه
بی سبب نبود آن پیر فرزانه ملت ایران را در این زمان بهتر از مردم زمان حضرت رسول می دانست. برخی ها سعی کردند رابطه امت و امام خمینی را با تعابیر و تفاسیر سیاسی رایج و نگاه جامعه شناسانه خود معنا بخشند و آنرا ناشی از نقش کارزماتیک حضرت امام قلمداد کنند. آنان فکر می کردند با رحلت امام خمینی این عشق و دلدادگی بین مردم و رهبری نظام اسلامی به سردی خواهد گرایید. چه بسا دشمنان اسلام که بارها سیلی محکمی از جایگاه ولایت فقیه خورده بودند، فکر نمی کردند جانشین صالح و شایسته ی ایشان مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای نیز با همان صلابت و درایت کشتی انقلاب را از کوران حوادث و نقشه ها و دشمنی مستکبران عالم به سلامت عبور دهد.
در هفته گذشته مردم انقلابی و ولایتمدار استان کرمانشاه که نمونه ای از انبوه ملت دلداده و عاشق ایران به رهبر و مقتدای خویش هستند، پایان 23 سال صبر و انتظار را با میوه شیرین وصال دیدار زاده ی زهرا به تماشا نشستند. مردم قهرمان و شهید پرور کرمانشاه که آزمون ایثار و مقاومت در راه نظام اسلامی را پس از انقلاب اسلامی به ویژه هشت سال دفاع مقدس به شایستگی پشت سر گذاشته اند حقیقتا تابلویی واقعی از عشق و دلدادگی مکتبی خود را نسبت به مقام معظم رهبری به تصویر کشیدند. مکتبی که ریشه در مکتب سرخ علوی و حسینی دارد. مکتبی که با عقل حسابگر مادیّون و دور ماندگان از تشیّع راستین، از فهم و درک آن عاجزند.
آری حضور بی نظیر و بیاد ماندنی مردم خطه ی کرمانشاه از رهبر و مقتدای خود جهانیان را مبهوت و سرگشته از دلدادگی امت و امام نمود. این است رمز پایداری و ماندگاری یک مکتب، یک انقلاب سرخ که تا اعماق جانهای مشتاق زبانه می کشد.
۱۰ نکته آموزنده از حضرت رضا (ع)
گوشه ای از سخنان نغز و کلمات آموزنده امام هشتم (ع)
1- سکوت و دم فرو بستن از کلام نابجا از درهای حکمت است و محبّت دیگران را جلب می کند و راهنمای انسان بر هر امر خیری است.
2- دوست هر کس عقل او و دشمنش جهل و نادانی اوست.
3- محبّت به مردم نیمی از عقل است.
4-عقل کسی کامل نیست مگر اینکه در او ده خصلت باشد: از او امید خیر برود، مردم از شر او در امان باشند، کار خوب دیگران را بزرگ بشمارد - گرچه کوچک باشد، کار خوب خود را کم بشمارد- گرچه زیاد باشد، از مراجعه دیگران برای احتیاجاتشان خسته نشود، در طول زندگی از طلب علم خسته و دلسرد نشود، فقر در راه خدا را از ثروت بیشتر دوست بدارد، ذلّت در راه خدا از عزّت در کنار دشمن خدا برایش محبوب تر باشد، و میل او به گمنامی از مشهور شدن بیشتر باشد. اما خصلت دهم که خیلی مهم است این است: همه را از خود بهتر و پرهیزگارتر ببیند. وقتی شخص بد و پستی را ببیند، بگوید او بهتر از من است، زیرا چه بسا خیر او در درونش پنهان است، بر خلاف خیر من که ظاهر است. و اگر فردی را ببیند که از خودش بهتر و پرهیزگارتر است، برای او تواضع کند تا به درجه او برسد. و چون این خصلت را دارا شد، بزرگواری اش بالاتر می رود، خیر و خوبی اش بهتر و پاکتر میگردد، پاداش نیکو دریافت میکند و سرور اهل زمان خود میشود.
5- زمانی خواهد رسید که اگر عافیت ده قسمت بشود، 9 قسمت آنها در کناره گیری از مردم محقق میشود و یک قسمت دیگر در سکوت.
6- کمک به یک فرد ضعیف بهتر از صدقه دادن است.
7- مؤمن در حال غضب هم از دایره حق بیرون نمیرود و در حال رضایت هم در باطل داخل نمیگردد و هرگز بیش از حق خود مطالبه نمیکند.
8- هرگاه بندگان خدا گناهان تازهای انجام دهند، که سابقه نداشته است، خداوند هم آنها را به بلاهایی تازه مبتلا می کند که پیش از آن ندیدهاند و نمیشناسند.
9- روزی حضرت رضا علیه السلام از یکی از غلامان خود پرسید:«آیا امروز چیزی در راه خدا انفاق کرده اید؟» غلام گفت:«نه.» امام فرمود:«پس خداوند از کجا به ما عوض دهد؟! برو چیزی در راه خدا انفاق کن، حتی اگر یک درهم باشد.»
10- حضرت رضا علیه السلام به ریان بن شبیب فرمود: «اگر خوشحال میشوی که با ما در درجات بلند بهشت باشی، پس برای اندوه ما اندوهناک و برای خوشحالی ما مسرور باش! بر تو باد دوستی ما اهل بیت. بدان اگر کسی سنگی را دوست بدارد، خداوند او را در روز قیامت با آن سنگ محشور میفرماید.»